تبليغاتX
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم
حسن روشان

 

سلام به همه ،همه آنهایی که مرتب به من سر می زنند و لطف دارند.پس از چهار سال دارم به روز می شوم با این غزل قدیمی.

 

چندیست باز فرصت لبخندمان کم است

یعنی هر آن چه می چکد از واژه ها غم است

 

در پیله ی سکوت غریبانه زیستن

آیینه ی مسلم جبری مسلم است

 

عمریست می کشیم بر این شانه مرگ را

این زندگی که نیست، خدایا جهنم است

 

در زیر بار ذلت و در زیر بار نان

دیریست، باز گردن اهل زمین خم است

 

جز اشک و شک به چشم اهالی ندیده ام

یعنی بساط فاجعه هر سو فراهم است

 

این جا ز ترس تهمت مردم، مسیح نیز

دنبال شاهدی پی تطهیر مریم است

 

حتی زبان و ذهن تمام پرندگان

مثل هوای آخر پاییز، مبهم است

 

گفتی چرا به خنده لبم وا نمی شود؟

هر چار فصل زندگی من محرم است

 

من خویش را سروده ام و زخم خویش را

شاعر شعورِ عاصیِ اندوه عالم است

 

ماندیم و سوختیم و شکستیم و ساختیم

دلتنگی ام فراتر از این ها که گفتم است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:47  توسط حسن روشان | 

دریغا حاج قربان

چندی پیش در سوگ عزیزی غزلی سروده بودم.دوست عزیز و نکته سنجی از سر مزاح گفت:باز باید منتظر بمانیم تا کسی دیگر بمیرد تا تو غزل جدیدت را بسرایی.

این سخن دردناک را با خنده گذراندم .اما زمان گذشت و گفتند :قیصر رفت و من از سر نوعی لجاجت با خودم و آن دوست اگر چه برایم سخت بود ولی چیزی نسرودم.

دو هفته پیش بود که اباصلت رضوانی عزیز پیامکی برایم فرستاد و گفت که حاج قربان سلیمانی هم پرنده شد.خبر سخت بود وکوتاه و جانسوز .از دور می شناختمش و عاشقش بودم بسیاری از دیوانگی هایم را مدیون دوتار ملکوتی و سکر انگیز اویم. عظمت این درد را ما امروز نمی فهمیم و شاید هیچ گاه.

به یاد سخن آن دوست افتادم دیدم راست می گوید .اصلا ما مردم مرده ها را بیشتر دوست داریم.مرثیه خوب می سراییم  به سایت ها مراجعه کردم دیدم همه از حاج قربان نوشته اند و ... و ...  و ...و...

با خودم گفتم تو هم که مرده خوری ات بد نیست .حالا وقتش است .خدا را چه دیده ای شاید به این زودی از مشاهیر کسی نمیرد پس این یکی را دریاب.

در نهایت ادب این غزل تقدیم می شود به آن عزیز و ساز نکیسایی اش .

 

دیگر بگو که بغض بپاشند انارها

سر را به صخره ها بزنند آبشارها

 

در مه فرو روند کتل ها و دره ها

از گرده بشکنند تمام گدارها

 

دیگر به دشنه ها بسپارند و بگسلند

یال کرند ها را چابک سوارها

 

دف ها به کنج طاقچه ها معتکف شوند

در پرده دق کنند تمام دوتارها

***

با پرده ی دوتار چه گفتی که سالهاست

اینسان قرار برده ای از بی قرار ها ؟

 

از کاسه ی دو تار چه نوشیده ای که عقل

گم گشته در تغزل چشم تو بارها ؟

 

تو می روی و در نفس" شاجهان" مدام

جاریست شور ممتد" الله مزارها"

 

جاریست شیهه های دو تار تو تا ابد

در سینه ی حماسی این کوهسارها

 

تو می روی و بعد تو تکرار می کنند

" لیلانه " های ناب تو را چشمه سارها

 

تو می روی و یاد تو هاشور می خورد

در بازتاب خاطره ی روزگارها

 

تا در قمار عشق تو رندانه باختی

در حسرت تو اند تمام قمارها

***

" بخشی " بمیر تا که تو را زندگی کنند

در لحظه های مستی خود باده خوار ها


۱ - کرند :  اسب زرد رنگ

۲ - شاجهان : قله ای در خراسان

۳- الله مزار : یکی از آهنگ های کرمانج های خراسان

۴ - بخشی : کرمانج ها به اساتید بزرگ موسیقی بخشی می گویند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:14  توسط حسن روشان | 
 

سلام

پس از چندین فراموشی و خاموشی آمده ام تا با غزلی قدیمی به روز شوم البته ناگفته نماند که چند

پست اخیرم توسط هکر های محترم هک شد . نمی دانم دیگر حس و حالی برای نوشتن می ماند یا

نه ؟ به هر حال این غزل را که محصول دهه ی هفتاد این جانب می باشد پذیرا باشید .

 

برف

 

یله در گستره ی دشت پلنگی در برف

دشت یخ بسته تر از تکه ی سنگی در برف

 

بغض چندین سده ی صخره ی سختی ترکید

عطسه زد در کمر کوه ، تفنگی در برف

 

بره آهویی چون دود به خود می پیچید

کرد یکباره بالاجبار درنگی در برف

 

رد پایی ... خونی ...حسرت نافرجامی

زده تقدیر عجب طرح قشنگی در برف

 

آسمان بهت سپیدش را پاشید به کوه

صخره می ریخت شبیه دل تنگی در برف

 

دشت در حسرت آواز چگوری زخمی

یله در حسرت مهتاب، پلنگی در برف

 

 

                   ۱۳۷۷ - برگرفته از مجموعه ی :

                                     جنگل جدال قیچی اعداد بود و مه

 

منتظر نقد دوستان هستم .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 23:32  توسط حسن روشان | 
 

سلام

 

خبر دار شدم که دوست عزیزمان جواد کلیدری و خانواده محترم

به سوگ پدری مهربان نشسته اند فقدان آن عزیز را به جواد عزیز

تسلیت می گویم و از راه دور خود را در غمش شریک می دانم .

 

و اما یک غزل

 

 

دوباره فرصت خیس دو استکان ، با تو

و چتر و کوچه و باران همچنان ، با تو

 

غروب ریخته در خلسه های سبز درخت

و ماه دف شده در متن آسمان ، با تو

 

حضور داری ، در اضطراب عقربه ها

تپیده ساعت شب های عاشقان، با تو

 

سلام ! خانم یک شنبه های بارانی !

چه قدر روز قشنگی است ! می توان باتو ...

 

ن...ن...نشست به صرف غروب و چای و غزل

اگر امان دهد این لکنت زبان ، با تو

 

غروب چای ، غروب پرندگان غریب

غروب حل شده در جان استکان ، با تو

 

کسی گرفته تر از کوچه های شرجی رشت

نشسته در گذر چشم این و آن ، با تو

 

تمام دلهره ها را دویده و حالا

نشسته است ، در این گوشه جهان ، با تو

 

- جهان پوچ ، جهان ...( سه نقطه )های کثیف

جهان این همه فعل نمی توان با تو -

 

نشسته است ، به صرف سکوت های غلیظ

دوباره مرد علیرغم دیگران با تو

 

تمام ثانیه ها ، راس ساعت هرگز

سوال ریخته در چشم عابران ، با تو

 

سکوت چوبی یک صندلی، دو پلک کبود

و باز رفتن از این متن ،ناگهان با تو

 

بجنورد - ۱۵/۵/۱۳۸۳

از مجموعه :

جنگل جدال قیچی اعداد بود و مه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:50  توسط حسن روشان | 

 

به پرنده های بی پناه شهرم

 

 

 

پرنده،  باز هوس کرده بود باران را

 

کسالت شب «بجنورد» را خیابان را

 

تمام بی کسی اش را به سمت آینه ریخت

 

کشید سرمه دو انگور خیس گریان را

 

پرنده آمد و در رخوت غروب وزید

 

به باد داده کمی کاکل پریشان را

 

به جستجوی حضور همیشه گمشده اش

 

دوید فرصت ممنوع هر اتوبان را

 

غرور تا شده ای که کشیده بود به دوش

 

مدام ِ منتشر شهوت خیابان را

 

کدام لحظه؟ کدامین قفس؟ کدام؟ کدام….؟

 

به خانه می برد این پرسه های عریان را؟

 

پرندگان مهاجر، پرندگان غریب

 

پرندگان رها در شب زمستان را؟

 

پرندگان رمیده، پرندگان علیل

 

پرندگان فرو رفته در غم نان را؟

 

غرور انسان در کوچه ها سرازیر است

 

چه قدر واژه کم آورده این فراوان را!

 

*

 

خدا نشست و با پلک های ابرآلود

 

نگاه کرد حراج خودش و انسان را

 

به غربت شب «اورست» تکیه داد و گریست

 

خدا، خدا که هوس کرده بود انسان را!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 19:32  توسط حسن روشان | 
 

و اما سلام

 

و این هم غزلی از سال های دیرو دور ...

 

 

اینجا نشسته است ، کسی روبه روی من

 

یک شعر خوش تراش، به نام قشنگ زن

 

زیبا، اصیل، چونان تصنیفی از" بنان "

 

موسیقی مکرر دلشوره های من

 

دارد به شکل شعر ، به من خیره می شود

 

او عاشق من است ؛ یقینا ، مسلمأ

 

من قانعم به ریزش پلکی ، اشاره ای

 

من قانعم به خنده تلخی ، عزیز من !

 

لختی مرا بخند ، بخند و نگاه کن

 

گیرم که عاشقانه ، گیرم تفننأ

 

عاشق شدن ، جنون قشنگی است نازنین

 

آشفته ام شبیه دو چشم تو دائمأ

 

داری در این مغازله تردید می کنی ؟!

 

این بوف کور، با تو غریب است ظاهرأ

 

این مرد آس و پاس ، برای تو کوچک است

 

این گـنگ خواب دیده ، این روح بی کفن

 

من: شاخه ای تکیده: تو: آغازبغض گل

 

جاریست در تو وسوسه ی تازه وا شدن

 

" بودن به از نبود شدن ، خاصه در بهار"

 

داری تباه می شوی از عاشقم شدن

 

باران گرفته است؛ برو خیس می شوی

 

این چتر کوچک است برای تو ، خوب من!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 23:8  توسط حسن روشان | 

 

 

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا ؟

 

 

استان خراسان شمالی از حیث فرهنگی با بسیاری از استانهای دیگر متفاوت است 0 این

 

تفاوت و تمایز برنامه ریزی و نگاه ویژه ای را از سوی فرهنگ مداران و مسئولین فرهنگی

 

می طلبد 0 تنوع قومی و نژادی و زیست محیطی تنوع و رنگارنگی فرهنگی را به همراه

 

دارد و به همین میزان مسئولیت فرهنگی خاصی رانیز می طلبد 0

 

حضور و وجود اقوام ، گویش ها و فرهنگ بوم های متفاوت از کرمانج ، تات ، ترک ،

 

فارس ، ترکمن و خرده فرهنگ های دیگر موجب شده است تا کلکسیونی از فرهنگها را در

 

این کهن بوم و بر داشته باشیم  0 تحقیق و پژوهش پیرامون ابعاد فراخ این مساله  بر شانه

 

های فرهنگ مداران و مسئولین فرهنگی سنگینی می کند 0

 

به عنوان مثال پژوهش پیرامون گویش ها ، ضرب المثل ها ، کنایات ، فرهنگ عامه ،

 

رسومات ، افسانه ها و اسطوره ها ، اشعار بومی و موسیقی و نماد شناسی طرح های منقوش

 

در فرش ها و سفره ها و پوشش زنان و مردان تات و ترکمن و کرمانج ، بررسی جلوه های

 

روایت در موسیقی این اقوام،تحلیل جامعه شناسی و روانشناختی طرح و رنگ در البسه و

 

فرش های کرمانجی و ترکمنی و تاتی و ترکی و روابط بینا متنی اسطوره ها و  افسانه های

 

این اقوام با یکدیگر و با ملل دیگر و هزارو یک موضوع دیگر مباحثی است که هر کدام می

 

تواند دستمایه پژوهشی بزرگ باشد و در گستره بی نهایت خویش اندیشه های فحـل و

 

اندیشمندان سترگی را به ستوه و شگفتی وادارد 0

 

 تنوع برون فرهنگی این اقوام با یکدیگر و تمایز درون فرهنگی آنها نیز قابل تامل و تدبر

 

است 0 به عنوان مثال فرهنگ زبانی ترک چناران و اسفیدان با ترک گریوان و درتوم و

 

فرهنگ پوششی و طرح فرش ها و دستبافته ها و جادوی رنگ ونماد آ نها تفاوت آشکاری با

 

هم دارد که نیاز به تحلیل جغرافیایی ، جامعه شناختی و روانشناختی دارد وامگیری فرهنگی

 

این اقوام از یکدیگر نیز می تواند موضوع چندین رساله باشد 0

 

به عنوان مثا ل کرمانج جلگه مانه و سملقان با کرمانج دره اوغاز شیروان با هم تفاوت و

 

تمایز پوششی و گفتاری و واژه گانی دارند 0تلاقی فرهنگ ترکمنی و تاتی با فرهنگ

 

کرمانجی در شمال خراسان و تاثیر و تاثر این اقوام از یکدیگر و بر یکدیگر رنگارنگی

 

خاصی به این خطه داده است که مثلا با کرمانج اسفراین و قوچان متفاوت است 0

 

بارها به دوستان فرهنگ دوست و یاران فرهنگ پژوهم از تات و ترکمن و کرمانج و ترک

 

این جملات را گفته ام و امروز نیز دوباره تکرار می کنم " هرگاه که یک بخشی پیر ، یک

 

عاشیق ، یک لوطی و سیاهباز ، یک ملا و آ خوند ، یک چوپان و کهن پیری از پیران ما سر

 

بر خاک می نهد گوشه ای از فرهنگ این کهن بوم را با خود به ابدیت می سپارد 0 سینه هر

 

مرد و زن این خطه گنجینه ای از قصه ها ، افسانه ها ، متل ها ، مثل ها ، سه خشتی ها، دو

 

بیتی ها ، له له ها ، روایا ت و افسانه ها و ناگفته ها ست و مباد ان روزی که این سینه ها

 

سربرخاک نهند و خاک را همراز این ناگفته ها گردانند و ما را از این مهم بی نصیب 0

 

هر گاه از میدان روستایی و ده کوره ای می گذریم و چهره های سوخته ی رو به آ فتاب

 

نشسته و به دیوار تکیه داده را می بینیم به سادگی از آ نها نگذریم که اینان گنجینه با یا ی

 

فرهنگ و هنرند که این گونه ساده ، گردن فراز و بشکوه عظمت قبیله خویش را زمزمه می

 

کنند 0

 

در خاک ما غبار دو عالم شکسته اند       از هر چه بگذری ز سر ما گذشته ای

 

هرگاه به رنج بافته های مادرم و به هر دست بافته بومی دیگر می نگرم و چون گنگی خواب

 

دیده در جادوی سیال رنگ و طرح و حرکت و نماد و مفهوم ، خویش را فراموش می کنم این

 

جان سروده را زمزمه می کنم :

 

تا کجامی برد این نقش به دیوار مرا / تا بدان جا که فرو می ماند / دیده از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا  0

 

امروز بسیاری از مباحث و مسا ئل و داشته های فرهنگی ما از بین رفته اند 0 اگر امروز

 

نیندیشیم و ننویسیم فردا را نه مجالی است و نه ضمانی 0

 

آ نان که میتوانند بنویسند و آنها که نمی توانند قلم ها را یاریگر باشند 0 باز شناسی هویت

 

فرهنگی این بوم شاید به ما کمک کند تا از بی هویتی نسل حاضر و آ تی جلوگیری کنیم 0

 

به گمان من اگر جوان بومی ما فرهنگ اصیل و موسیقی بکر خود را بشناسد و گذشته

 

فرهنگی خود را بداند و بداند که او و نیاکانش وارث آب و خرد و روشنیند دیگر در مقابل

 

فرهنگ ماهواره ای ، موسیقی بیمار وارداتی ، مدهای عجیب وغریب پوششی و آرایشی سر

 

خم نمی کند 0 که خود شناسی جویبار زلالی است به سمت خدا شناسی و خود کم بینی چرکابه

 

ای است به منجلاب بی هویتی 0

 

 به راستی اگر امروز موسیقی بومی خودمان را که سرشار از تاریخ و هویت است از جوانان

 

بگیریم یا به انان عرضه نکنیم آیا آنها  می روند و سمعا و طا عتا گویان دیگر چیزی گوش

 

نمی دهند 0 اگر سالن های نمایش از  تاتر و موسیقی خالی باشد آ یا تضمینی است که صف

 

های نماز و دعا فشرده تر شود 0 به راستی آیا ما نمی توانیم بسیاری از این پرسه های

 

سرگردان را که غروب ها ترافیک انسانی در خیابان ها ایجاد می کنند و بسیاری از این نگاه

 

های سرگردان را حتی برای دو ساعت به سالن های نمایش و موسیقی و تاتر بکشانیم 0

 

تمام این دردواره ها را بارها به مسئولین فرهنگی شهر در گذشته و حال گفته ام و راهکار را

 

نیز پیشنهاد داده ام اما آنگونه که باید حرکتی صورت نگرفته است 0

 

اینک از دوستان فرهنگ دوست ، آنها که می شناسم و آنها که نشناخته دوستشان می دارم و

 

سر ارادت بر آستان هنرشان فرو می آورم می خواهم بیندیشند، بنویسند و پژوهش کنند 0

 

دوباره پیشنهاد می دهم تا اداره کل فرهنگ وارشاد استان ، انجمن های فرهنگ عامه و

 

پژوهشهای بومی را تشکیل دهند و فرهنگ پژوهان را شناسایی نموده و یاری رسانند 0

 

                                                                                       یا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:39  توسط حسن روشان | 

 

چشم ها را باید شست !

 

 

 

هفته گذشته پس از مدتها فرصتی دست داد تا سری به سینما بزنیم و فیلم زن بدلی به

 

کارگردانی آقای مهرداد میر فلاح را ببینیم ، که ای کاش نمی دیدیم .

 

 

آنچه در این فیلم مشاهده می شود چیزی نیست جز یک کپی و یک سرقت هنری که

 

دقیقا از فیلم مرد خانواده محصول سینمای هالیوود برداشت شده است .

 

اساس این فیلم بر تکنیک گریز و بازگشت و جریان سیال دو شخصیتی و تعلیق مفهوم

 

و تکنیک و محتوا بین رئال و سورئال اتفاق می افتد و فیلم در همین حرکت و جدال

 

وتقابل بین مفاهیم  رئال و فرا رئال یا سورئال پیش می رود .

 

فیلم مرد خانواده با بازی خیره کننده نیکلاس کیج و تی لئونی و فضا سازی مناسب و

 

حرکت استادانه دوربین و فضا و دکور توانست یکی از چند فیلم بزرگ و تاثیر گذار

 

سینما ی هالیوود و سینمای جهانی باشد .

 

میر فلاح حالا آمده است تا دست به کپی از این اثر بزند . و اما ببینیم چه کسانی ، نقش

 

چه کسانی را تکرار می کنند .

 

ماهایا پطروسیان نقش نیکلاس کیج و رامبد جوان نقش  تی لئونی را  تکرار می

 

کنند .که هر دوی آنها به شدت دچار تک ژستی و تک فرمی در بیان و اجرا می

 

باشند . حالا بدون هیچ توضیحی مخاطب این سطور می تواند که چه اتفاقی باید بیفتد .

 

اگر چه آقای کارگردان سعی کرده است با آوردن رضا شفیعی جم و رابعه اسکویی ،

 

فضا را به طنز نزدیک کند و در پشت خنده ها تفکر و تامل را از مخاطب بگیرد و

 

ضعف ها را پنهان کند . اما با تمام این تلاش ها ما با یک خلاقیت هنری مواجه نمی

 

شویم .

 

آوردن فضاهایی نظیر زن به عنوان جنس دوم و تحت حکم رانی مرد و یا زن همسایه

 

ای که در آرزوی فرزند است نیز نتوانسته است این اثر را بومی جلوه دهد و فاصله آن

 

را با مخاطب کمتر کند . همچنین خل جانی های رضا شفیعی و وزن نامتعارف رابعه

 

اسکویی نیز نتوانسته است این فیلم را به سمت طنز پیش ببرد چرا که جان مایه اثر

 

فاقد این قابلیت است .

 

پطروسیان و جوان که شخصیتی دو گانه یا دو نیمه ای دارند در رجوع به هر

 

کاراکتر، شخصیت دیگر خود را کاملا از دست می دهند در حالیکه در فیلم مرد

 

خانواده چیزی که عوض می شود فضا است نه پرسوناژهای بازیگران .

 

نیاز بیشتری به توضیح نیست با دیدن این دو فیلم متوجه می شویم که جزئی ترین

 

مسائل نیز کپی برداری شده است و این فرایند پیامدهای ناگواری برای هنر در هر

 

سطحی و هر مکانی دارد .

 

و اما به راستی چرا این گونه می شود . حقیقت این است که برخی از هنرمندان فقط

 

قدرت هنری دارند و فاقد شعور هنری هستند . قدرت هنری همان تکنیک ، فضا و

 

ابزار است و شعور هنری خلاقیت ، کشف ، شهود و اجتهاد هنری است .

 

حال وقتی هنرمند فاقد شعور هنری باشد به جای کشف به تقلید ، الهام از دیگران و

 

پخته خواری بسنده می کند .

 

به قول عزرا پوند هنر همچون کویری است که هر روز رهگذران زیادی از آن می

 

گذرند و اندک نسیمی جای پاها را پنهان می کند و ما همواره فکر می کنیم پا جایی

 

نهاده ایم که قبلا کسی از آنجا نگذشته است در حالیکه غبار زمان این آثار را پوشانده

 

است .

 

هنرمند واقعی کسی است که از خود نقش پایی بگذارد نه اینکه طنین و مسیر پاهای

 

دیگران را تکرار کند . جهان هنر همچون جنگلی انبوه است و هر کس باید نشان خود

 

را بر تن این درختها حک کند .

 

تشخص یک هنرمند به همان خلاقیت و شعور هنری است که به کمک می کند تا

 

صدایی از خود باقی بگذارد . کسانی که از این کشف بی بهره یا کم بهره اند به تقلید

 

صدای دیگران اهتمام می ورزند و وقتی انبوهی از صداهای همگون تقلید شده در

 

کنار هم قرار می گیرند به ایجاد یک سبک هنری یونیفرمی منجر می شود در حقیقت

 

سبک و سنت هنری بسامد بالای صداهای یک شکل است . یعنی یک هنجار هنری بر

 

اثر تکرار به سنت تبدیل می شود و اگر هنرقرار است گرفتار این ورطه نشود باید

 

همواره در معرض حرکت و بحران باشد تا زنده و پویا بماند یعنی : سنت – بحران –

 

پیش معنا – هنجار – سنت  و ادامه و تکرار این چرخه .

 

جهان هنر جهان کشف است نه تقلید ، جهان بحران ها و فراهنجارها است و به

 

تعبیرویکتور شکلوفسکی : ویرانی سویه خودکار ادراک .

 

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:26  توسط حسن روشان | 
 

بدون مقدمه دو غزل :

 

 

غزل 1

 

به : احمد شاه مسعود

 

آرام مه ،  لمیده بر اندام « پنج شیر »

 

دارد غروب می وزد از قله های پیر

 

دارد غروب می چکد از بهت آسمان

 

دارد مرور می شود این حجم ناگزیر

 

ای بر عبوس صخره شکفته شبیه کوه

 

در انتشار دره دمیده ، شبیه شیر

 

هر شب برای دیدن تو ماه بی قرار

 

هر شب برای دیدن تو ماه سربه زیر

 

دیگر بگو که ماه نپاشد به صخره ها

 

دیگر بگو که ماه نریزد در آبگیر

 

دیگر پلنگ زخمی ، آهسته می رمد

 

از خاطرات تلخ کتل های بادگیر

 

بعد از تو بی قراری این صخره های گنگ

 

یعقوبی نگاه من و گرگ های پیر

 

در ساکت کبود کپرها ، پرنده مرد

 

حالا درخت و لخ ...لخ  شب های سرد سیر

 

آهی بلند فرصت خودرا به کوه داد

 

آرام مه لمیده بر اندام پنج شیر

 

 

غزل 2

 

 

زل می زند به این همه قاب و مدال ها

 

در امتداد مه زده ای از خیا ل ها

 

سرباز پیر خیره در اوهام دور دست

 

در خاطرات گم شده در گود سال ها

 

در خاطرات له شده در کوچه های شهر

 

در خاطرات گم شده در قیل و قال ها

 

در چشم هاش – این تپش برکه های قیر –

 

انبوه ناگزیر سکوت و سوال ها

 

انبوه بغض های فرو مانده در گلو

 

انبوه ناله های ملول و ملال ها

 

حالا خزیده در خفقانی شبیه مرگ

 

سرباز بی ملا حظه ، بی احتمال ها

 

خیره به برج های فرا رفته تا به ماه

 

آن سو تر از تصور خام خیا ل ها

 

آن قدر دور دست ، که دیگر نمی رسد

 

تا قاب گـنگ پنجره بانگ بلال ها

 

آیا کجاست ، فرصت آن چشم های خیس ؟!

 

آیا کجاست ، خلوت « یا ذوالجلال » ها ؟!

 

در بوی تند مادگی پرسه های شهر

 

از یاد رفته جرات عصیان یال ها

 

تا چشم کار می کند ، آری قیامت است !

 

تکرار غمزه های ملیح غزال ها

 

از یاد رفته خاطره ی سیب های سرخ

 

حالا درخت پیرو هیاهوی کا ل ها !

 

شاعر دلش گرفت به ایوان پناه برد

 

تا ناگزیر منقل و دود زغا ل ها

 

سرباز پیر سرفه کنان دور می شود ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 1:26  توسط حسن روشان | 
 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بــر آن مـردم دیــده روشنـایـی

 

 

دوستان عزیز قرار است از این به بعد هر از گاهی لحظاتی را

باهم باشیم . با نظرات و راهنمایی های خود مارا یاری کنید .

 

و اما یک غزل

 

غروب سوم خرداد ماه ساعت هفت

نشسته بود پدر رو به ماه ساعت هفت

حضور گنگ پدر بود و بهت عاصی کوه

غروب و خستگی کوچ راه ، ساعت هفت

و داشت عقربه در خود تلو تلو می خورد

دراین میانه زنی پا به ماه ، ساعت هفت

گرفته بود به دندان ، لب کبودش را

وضجه های هر از گاه گاه ، ساعت هفت

تمام درد خودش را به کوه می پاشید

به این صبورترین تکیه گاه ساعت هفت

صدا به کوه زد و سمت ایل واپس خورد

طنین مرتعش آه ... آه... ساعت هفت

نشسته بود خدا روبه روی بوم و قلم

در آستانه ی یک اشتباه ، ساعت هفت

چکید از قلمش قطره ای و شکل گرفت

خطوط حادثه ای راه راه ، ساعت هفت

سیاه مشق خدا، داشت شکل من می شد

درست مثل خود من سیاه ، ساعت هفت

هزار حادثه در نبض دشت ، جریان داشت

سکوت ، گریه ، تبسم ، نگاه ، ساعت هفت

سیاه چادر و اسپند و هاله ای از دود

غروب سوم خرداد ماه  ...

 

بر گرفته از کتاب جنگل جدال قیچی اعداد بودو مه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 3:55  توسط حسن روشان | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حسن روشان .1354/ بجنورد
دارنده سرو بلورین ششمین جشنواره بین المللی شعر فجر
آثار منتشر شده:
گرازه های ناگزیر/1383/ شعر
جنگل جدال قیچی اعداد بود و مه/1384/ شعر
موسیقی شعر شاملویی/1384/ نقد ادبی
حدیث ماه و نخلستان/1386/ شعر
چیکسای/1389/ شعر کرمانجی
میقات ماه/1390

پیوندهای روزانه
استاد رضا افضلی
اسماعیل حسین پور
علیرضا سپاهی لایین
انجمن آویشن بجنورد
ادبیات بجنورد-یزدانی-
احسان سیدی زاده
عاصم اسدی
تازه های ادبی
علی اکبر رضوانی
آرش قربانی
عاطفه آریان
علی طلوعی
مهدی معارف
مهاجر رمضانی
برزو علیپور
بابک فرشته حکمت
راضیه فرهودی
دکتر مهدی زرقانی
علی وارث
نیک آهنگ
مهران رحمانی-سینما ،عکس و نمایش
ابولفضل نظری
رایزنی فرهنگی ایران-کراچی
سهراب سپهری
انجمن شاعران ایران
حسن پاکزاد
blogfa . com
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1390
اسفند 1386
خرداد 1386
آذر 1385
مهر 1385
مرداد 1385
پیوندها
آرزو شیرین زبان
جواد کلیدری
نرگس برهمند
مجید آخته
انسیه موسویان
علی رضا بدیع
آرش شفاعی
اباصلت رضوانی
ماندگار - بهنام ناصح
تکنواز کرمانج-انبارلو
مهتاب یغما
شعر جوان خراسان
آرش علیزاده
مرضیه حاجی اکبری
بجنورد نیوز
محمد امین جعفری
شهرام میرزایی
سید الیاس علوی
سعید توکلی
گزاره های ناگزیر ( شعر بجنورد )
محمدحسین بهرامیان-ساراشعر-
عبدالحسین انصاری
وحید کیانی-ادب و هنر ایذه-
مریم مهرآذر
وحید محمدرضاپور
رضا نیکوکار
فراخوان های ادبی
الله مزار- کرمانج
الله مزار
سعیده محقق-خاتون
فهیمه حسین زاده
املت دسته دار - ناصر فیض
لغت نامه دهخدا
دفتر شعر جوان
صفیه کوهی
سید احمد میرزاده
عباسعلی سپاهی یونسی
غلامرضابکتاش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

www.shereno.com