تبليغاتX
حسن روشان
 
روشن تر از خاموشی چراغی ندیده ام
 
 

بدون مقدمه دو غزل :

 

 

غزل 1

 

به : احمد شاه مسعود

 

آرام مه ،  لمیده بر اندام « پنج شیر »

 

دارد غروب می وزد از قله های پیر

 

دارد غروب می چکد از بهت آسمان

 

دارد مرور می شود این حجم ناگزیر

 

ای بر عبوس صخره شکفته شبیه کوه

 

در انتشار دره دمیده ، شبیه شیر

 

هر شب برای دیدن تو ماه بی قرار

 

هر شب برای دیدن تو ماه سربه زیر

 

دیگر بگو که ماه نپاشد به صخره ها

 

دیگر بگو که ماه نریزد در آبگیر

 

دیگر پلنگ زخمی ، آهسته می رمد

 

از خاطرات تلخ کتل های بادگیر

 

بعد از تو بی قراری این صخره های گنگ

 

یعقوبی نگاه من و گرگ های پیر

 

در ساکت کبود کپرها ، پرنده مرد

 

حالا درخت و لخ ...لخ  شب های سرد سیر

 

آهی بلند فرصت خودرا به کوه داد

 

آرام مه لمیده بر اندام پنج شیر

 

 

غزل 2

 

 

زل می زند به این همه قاب و مدال ها

 

در امتداد مه زده ای از خیا ل ها

 

سرباز پیر خیره در اوهام دور دست

 

در خاطرات گم شده در گود سال ها

 

در خاطرات له شده در کوچه های شهر

 

در خاطرات گم شده در قیل و قال ها

 

در چشم هاش – این تپش برکه های قیر –

 

انبوه ناگزیر سکوت و سوال ها

 

انبوه بغض های فرو مانده در گلو

 

انبوه ناله های ملول و ملال ها

 

حالا خزیده در خفقانی شبیه مرگ

 

سرباز بی ملا حظه ، بی احتمال ها

 

خیره به برج های فرا رفته تا به ماه

 

آن سو تر از تصور خام خیا ل ها

 

آن قدر دور دست ، که دیگر نمی رسد

 

تا قاب گـنگ پنجره بانگ بلال ها

 

آیا کجاست ، فرصت آن چشم های خیس ؟!

 

آیا کجاست ، خلوت « یا ذوالجلال » ها ؟!

 

در بوی تند مادگی پرسه های شهر

 

از یاد رفته جرات عصیان یال ها

 

تا چشم کار می کند ، آری قیامت است !

 

تکرار غمزه های ملیح غزال ها

 

از یاد رفته خاطره ی سیب های سرخ

 

حالا درخت پیرو هیاهوی کا ل ها !

 

شاعر دلش گرفت به ایوان پناه برد

 

تا ناگزیر منقل و دود زغا ل ها

 

سرباز پیر سرفه کنان دور می شود ...

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 1:26  توسط حسن روشان   | 
 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بــر آن مـردم دیــده روشنـایـی

 

 

دوستان عزیز قرار است از این به بعد هر از گاهی لحظاتی را

باهم باشیم . با نظرات و راهنمایی های خود مارا یاری کنید .

 

و اما یک غزل

 

غروب سوم خرداد ماه ساعت هفت

نشسته بود پدر رو به ماه ساعت هفت

حضور گنگ پدر بود و بهت عاصی کوه

غروب و خستگی کوچ راه ، ساعت هفت

و داشت عقربه در خود تلو تلو می خورد

دراین میانه زنی پا به ماه ، ساعت هفت

گرفته بود به دندان ، لب کبودش را

وضجه های هر از گاه گاه ، ساعت هفت

تمام درد خودش را به کوه می پاشید

به این صبورترین تکیه گاه ساعت هفت

صدا به کوه زد و سمت ایل واپس خورد

طنین مرتعش آه ... آه... ساعت هفت

نشسته بود خدا روبه روی بوم و قلم

در آستانه ی یک اشتباه ، ساعت هفت

چکید از قلمش قطره ای و شکل گرفت

خطوط حادثه ای راه راه ، ساعت هفت

سیاه مشق خدا، داشت شکل من می شد

درست مثل خود من سیاه ، ساعت هفت

هزار حادثه در نبض دشت ، جریان داشت

سکوت ، گریه ، تبسم ، نگاه ، ساعت هفت

سیاه چادر و اسپند و هاله ای از دود

غروب سوم خرداد ماه  ...

 

بر گرفته از کتاب جنگل جدال قیچی اعداد بودو مه

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 3:55  توسط حسن روشان   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM