روشن تر از خاموشی چراغی ندیده ام |
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بــر آن مـردم دیــده روشنـایـی
دوستان عزیز قرار است از این به بعد هر از گاهی لحظاتی را
باهم باشیم . با نظرات و راهنمایی های خود مارا یاری کنید .
و اما یک غزل
غروب سوم خرداد ماه ساعت هفت
نشسته بود پدر رو به ماه ساعت هفت
حضور گنگ پدر بود و بهت عاصی کوه
غروب و خستگی کوچ راه ، ساعت هفت
و داشت عقربه در خود تلو تلو می خورد
دراین میانه زنی پا به ماه ، ساعت هفت
گرفته بود به دندان ، لب کبودش را
وضجه های هر از گاه گاه ، ساعت هفت
تمام درد خودش را به کوه می پاشید
به این صبورترین تکیه گاه ساعت هفت
صدا به کوه زد و سمت ایل واپس خورد
طنین مرتعش آه ... آه... ساعت هفت
نشسته بود خدا روبه روی بوم و قلم
در آستانه ی یک اشتباه ، ساعت هفت
چکید از قلمش قطره ای و شکل گرفت
خطوط حادثه ای راه راه ، ساعت هفت
سیاه مشق خدا، داشت شکل من می شد
درست مثل خود من سیاه ، ساعت هفت
هزار حادثه در نبض دشت ، جریان داشت
سکوت ، گریه ، تبسم ، نگاه ، ساعت هفت
سیاه چادر و اسپند و هاله ای از دود
غروب سوم خرداد ماه ...
بر گرفته از کتاب جنگل جدال قیچی اعداد بودو مه
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|