تبليغاتX
حسن روشان - سلام
 
روشن تر از خاموشی چراغی ندیده ام
 
 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بــر آن مـردم دیــده روشنـایـی

 

 

دوستان عزیز قرار است از این به بعد هر از گاهی لحظاتی را

باهم باشیم . با نظرات و راهنمایی های خود مارا یاری کنید .

 

و اما یک غزل

 

غروب سوم خرداد ماه ساعت هفت

نشسته بود پدر رو به ماه ساعت هفت

حضور گنگ پدر بود و بهت عاصی کوه

غروب و خستگی کوچ راه ، ساعت هفت

و داشت عقربه در خود تلو تلو می خورد

دراین میانه زنی پا به ماه ، ساعت هفت

گرفته بود به دندان ، لب کبودش را

وضجه های هر از گاه گاه ، ساعت هفت

تمام درد خودش را به کوه می پاشید

به این صبورترین تکیه گاه ساعت هفت

صدا به کوه زد و سمت ایل واپس خورد

طنین مرتعش آه ... آه... ساعت هفت

نشسته بود خدا روبه روی بوم و قلم

در آستانه ی یک اشتباه ، ساعت هفت

چکید از قلمش قطره ای و شکل گرفت

خطوط حادثه ای راه راه ، ساعت هفت

سیاه مشق خدا، داشت شکل من می شد

درست مثل خود من سیاه ، ساعت هفت

هزار حادثه در نبض دشت ، جریان داشت

سکوت ، گریه ، تبسم ، نگاه ، ساعت هفت

سیاه چادر و اسپند و هاله ای از دود

غروب سوم خرداد ماه  ...

 

بر گرفته از کتاب جنگل جدال قیچی اعداد بودو مه

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 3:55  توسط حسن روشان   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM