تبليغاتX
حسن روشان - پرنده
 
روشن تر از خاموشی چراغی ندیده ام
 

 

به پرنده های بی پناه شهرم

 

 

 

پرنده،  باز هوس کرده بود باران را

 

کسالت شب «بجنورد» را خیابان را

 

تمام بی کسی اش را به سمت آینه ریخت

 

کشید سرمه دو انگور خیس گریان را

 

پرنده آمد و در رخوت غروب وزید

 

به باد داده کمی کاکل پریشان را

 

به جستجوی حضور همیشه گمشده اش

 

دوید فرصت ممنوع هر اتوبان را

 

غرور تا شده ای که کشیده بود به دوش

 

مدام ِ منتشر شهوت خیابان را

 

کدام لحظه؟ کدامین قفس؟ کدام؟ کدام….؟

 

به خانه می برد این پرسه های عریان را؟

 

پرندگان مهاجر، پرندگان غریب

 

پرندگان رها در شب زمستان را؟

 

پرندگان رمیده، پرندگان علیل

 

پرندگان فرو رفته در غم نان را؟

 

غرور انسان در کوچه ها سرازیر است

 

چه قدر واژه کم آورده این فراوان را!

 

*

 

خدا نشست و با پلک های ابرآلود

 

نگاه کرد حراج خودش و انسان را

 

به غربت شب «اورست» تکیه داد و گریست

 

خدا، خدا که هوس کرده بود انسان را!

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 19:32  توسط حسن روشان   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM